۲۳


بیهوده چشمان خود را خسته می کنی
برای دیدن گربه ی سیاه در تاریکی
گربه باید
چشم هایش را باز کند
همیشه صدای قدم های خوشبختی را می شنیدم
که از کنار من می گذشت
گویا خوشبختی
ما را نمی بیند
با مداد آبی سه بار بر آسمان بنویس :
برای خوشبخت بودن
باید
بیش از این احمق بود
کسی که می فهمد
خودکشی می کند
و کسی که زیاد می فهمد
هرگز
چرا که مردن
پایان فاجعه نیست
پ.ن. شعری از کیومرث منشی زاده
پ.ن. تقدیم به یک فریما و همه ی دغدغه هایش
ادامه !
به یاد کسی که
دیگر نه می تواند بگوید
و نه بنویسد
پ.ن.
...
بخواب هلیا، دیر است
دود دیدگانت را آزار می دهد
دیگر نگاه هیچ کس بخار پنجره ات را پاک نخواهد کرد
دیگر هیچ کس از خیابانِ خالی ِ کنار خانه ی تو نخواهد گذشت
بار دیگر، شهری که دوست می داشتم
زنده یاد نادر ابراهیمی
برای ۱...
حکایت امروز
حکایتی بی نام است
بی نام و بی نظیر
حکایت همرازی شبانه
و تسکینی یگانه
همچون مهر
و به رسم مهر
که هر چه بیشتر می بخشد
بیشتر می سوزد
حکایتش
جاویدان
اگه نخواستم باهات باشم
فقط واسه این بوده که نمی خواستم بدبخت شی
ولی حالا که می دونم چیزی جز بدبختی نیست
دلیلی نمی بینم باهات نباشم و
با هم بدبخت نشیم
گاو خداست
چون اگه نباشه
اون جا که گاو شروع میشه
خدا تموم میشه